

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۶۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶۳
آتش پریر گفت نهانی به گوش دود
کز من نمیشکیبد و با من خوش است عود
قدر من او شناسد و شکر من او کند
کاندر فنای خویش بدیدست عود سود
سر تا به پای عود گره بود بند بند
اندر گشایش عدم آن عقدها گشود
ای یار شعله خوار من اهلا و مرحبا
ای فانی و شهید من و مفخر شهود
بنگر که آسمان و زمین رهن هستی اند
اندر عدم گریز از این کور و زان کبود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تبیین حال و هوای عشق و فنا میپردازد. او به کلام عشق و شعلههایش اشاره میکند که بدون حضور عشق، زندگی بیمعناست. عشق را دلیلی برای فروغ وجود و گریز از فقر و عدم میداند و میگوید هر کسی که از فقر و نیستی فرار کند، در واقع از نعمتها و سعادت بزرگ نیز فاصله میگیرد. شاعر به مخاطب نرمخو و خفتهاش توصیه میکند که از خواب غفلت بیدار شود و با عشق و حقیقت آشنا گردد تا به درک عمیقتری از زندگی برسد. این شعر دعوتی به شهود و آگاهی از وجود عمیق عشق در زندگی انسانی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
