

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۷
جانا! سر تو یارا! مگذار چنین ما را
ای سرو روان! بنما آن قامت بالا را
خرم کن و روشن کن، این مفرش خاکی را
خورشیدِ دگر بنما این گنبد خضرا را
رهبر کُنُ جانها را، پر زر کُنُ کانها را
در جوش و خروش آور، از زلزله دریا را
خورشید پناه آرد، در سایهٔ اقبالت
آری چه توان کردن، آن سایهٔ عنقا را؟
مغزی که بد اندیشد، آن نقص بسست، ای جان!
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوق و قدرت او اشاره دارد و خواهان نور و روشنیست تا زندگیاش را تغییر دهد. او از معشوق میطلبد که این دنیا را با زیباییهای خود آباد کند و دلهای پریشان را به آرامش برساند. همچنین شاعر به نقش درمانی و رحمت معشوق اشاره میکند و از او خواهان است که دردها و رنجها را تسکین دهد. در واقع، این شعر تلاشی برای درک معنای عمیقتر وجود و جستجوی نور الهی است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
