

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۸۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۷
روبهکی دنبه برد شیر مگر خفته بود
جان نبرد خود ز شیر روبه کور و کبود
قاصد ره داد شیر ور نه که باور کند
این چه که روباه لنگ دنبه ز شیری ربود
گفت که گرگی بخورد یوسف یعقوب را
شیر فلک هم بر او پنجه نیارد گشود
هر نفس الهام حق حارس دلهای ماست
از دل ما کی برد میمنه دیو حسود
دست حق آمد دراز با کف حق کژ مباز
در ره حق هر که کاشت دانهٔ جو، جو درود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مسألهٔ حق و باطل میپردازد و از قدرت حق و حمایت آن یاد میکند. او داستانی از شیر و روباه را روایت میکند و نتیجه میگیرد که اگر حق به دل انسانها الهام شود، دیو حسود نمیتواند بر آنها مسلط شود. شاعر به ناتوانی فرعون در برابر قدرت خدا اشاره میکند و تأکید میکند که بلا و رنج، دل انسان را به درگاه خدا نزدیکتر میکند. در انتها، ذکر میکند که عشق حقیقی باعث میشود انسان به خدا نزدیک شود، و حالوهوای دل را باید به شیرینی عشق سپرد، نه به تلخی حسادت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
