

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۸۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۸۸
زهره من بر فلک شکل دگر میرود
در دل و در دیدهها همچو نظر میرود
چشم چو مریخ او مست ز تاریخ او
جان به سوی ناوکش همچو سپر میرود
ابروی چون سنبله بیخبرست از مهش
گر خبرستش چرا فوق قمر میرود
ذره چرا شد سوار بر سر کره هوا
چون سوی تو آفتاب جمله به سر میرود
آن زحل از ابلهی جست زبردستیی
غافل از آن کاین فلک زیر و زبر میرود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به معشوقی میپردازد که از فلک و ستارگان برتر و زیباتر است. او با تشبیهات مختلف، زیباییهای این معشوق را توصیف میکند و ارتباط عمیق و شگفتیانگیز روح خود را با معشوق بیان میکند. تمامی موجودات و افکار به سوی او کشیده شده و دلها به عشق او میتپند. همچنین، شاعر به نکتهای اشاره میکند که عقل و درک بشری نمیتواند به درستی این عشق و زیبایی را بفهمد و نیاز به رهایی از موانع ذهنی دارد. در پایان، او به شمسالدین، معشوق خاص خود، اشاره کرده و بیان میکند که جان او به سوی معشوق روان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
