

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۸۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۹۸
بانگ زدم من که «دل مست کجا میرود؟»
گفت شهنشه: «خموش! جانب ما میرود»
گفتم تو با منی دم ز درون میزنی
پس دل من از برون خیره چرا میرود؟
گفت که دل آن ماست رستم دستان ماست
سوی خیال خطا بهر غزا میرود
هر طرفی کو رود بخت از آن سو رود
هیچ مگو هر طرف خواهد تا میرود
گه مثل آفتاب گنج زمین میشود
گه چو دعای رسول سوی سما میرود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به کنکاش در احوال دل میپردازد و پرسشهایی را دربارهی طبیعت دل و سفر آن به دنیای خیال مطرح میکند. دل را موجودی میداند که هر طرف که بخواهد میرود و به طور مداوم در حال تغییر و دگرگونی است. او به مشکلات و فتنهها اشاره کرده و میگوید که دل میتواند علیرغم جداییها، با دیگر دلها در ارتباط باشد. همچنین، شاعر بر قدرت ذکر و یاد خدا تأکید میکند و میگوید در دل هر کس سحر و جاذبهای از خدا وجود دارد که میتواند او را به سمت کمال هدایت کند. در نهایت، شاعر بر این نکته تأکید دارد که دل در مسیر عشق و معرفت همچون آب برای جوانههاست و به سوی حقیقت میشتابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
