

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۲
ز سر بگیرم عیشی چو پا به گنج فروشد
ز روی پشت و پناهی که پشتها همه رو شد
دگر نشینم هرگز برای دل که برآید
کجا برآید آن دل که کوی عشق فروشد
موکلان چو آتش ز عشق سوی من آیند
به سوی عشق گریزم که جمله فتنه از او شد
که در سرم ز شرابش نه چشم ماند نه خوابش
به دست ساقی نابش مگر سرم چو کدو شد
به خوان عشق نشستم چشیدم از نمک او
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و عیش میپردازد و از عشق به شمس تبریزی سخن میگوید. او به شدت تحت تاثیر عشق قرار دارد و احساس میکند که همه چیز را به خاطر عشق فدای میکند. در دل او هیچ چیز جز عشق نمیماند و حتی خواب و آرامش را از دست میدهد. شاعر با شوق به سراغ معانی میدود و خود را در عشق غرق میکند. در نهایت، عشق شمس را به عنوان محور تمامی احساسات و معانی زندگی خود معرفی میکند و بیان میکند که وجودش تماما متصل به عشق او شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
