

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۱
اگر دمی بنوازد مرا نگار چه باشد
گر این درخت بخندد از آن بهار چه باشد
وگر به پیش من آید خیال یار که چونی
حیات نو بپذیرد تن نزار چه باشد
شکار خسته اویم به تیر غمزه جادو
گرم به مهر بخواند که ای شکار چه باشد
چو کاسه بر سر آبم ز بیقراری عشقش
اگر رسم به لب دوست کوزه وار چه باشد
کنار خاک ز اشکم چو لعل و گوهر پر شد
اگر به وصل گشاید دمی کنار چه باشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و احساسات عمیق خود سخن میگوید و با تصاویری زیبا از طبیعت و زندگی، به توصیف حال و هوای عاشقانه میپردازد. او از لذتهای برخورد با معشوق و تأثیرات عشق بر زندگی و وجود خود میگوید. احساس دلتنگی و اشتیاق را در مقابل زیباییهای دنیوی نشان میدهد و به بیان تضادها و روابط عمیق انسانی میپردازد. شاعر بر این نکته تأکید میکند که عشق حقیقی فراتر از ظهور ظاهری اشیاء و افراد است و اهمیت روح و جان در این پیوند را به تصویر میکشد. در نهایت، او به وحدت عاشق و معشوق اشاره میکند و میگوید که در این عشق، تفاوتها محو میشوند و همه چیز به یک حقیقت واحد بدل میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
