

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۵
شدم ز عشق به جایی که عشق نیز نداند
رسید کار به جایی که عقل خیره بماند
هزار ظلم رسیده ز عقل گشت رهیده
چو عقل بسته شد این جا بگو کیش برهاند
دلا مگر که تو مستی که دل به عقل ببستی
که او نشست نیابد تو را کجا بنشاند
متاع عقل نشانست و عشق روح فشانست
که عشق وقت نظاره نثار جان بفشاند
هزار جان و دل و عقل گر به هم تو ببندی
چو عشق با تو نباشد به روزنش نرساند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: این شعر بیانگر حالتی از عشق عمیق و فوقالعادهای است که به نوعی از عقل فراتر رفته و حتی عقل را در حیرت نگه میدارد. شاعر از عشق به عنوان نیرویی الهی و حقیقی یاد میکند که فراتر از تمام فکرها و محاسبات عقلانی است. او تأکید میکند که بدون عشق، هیچ یک از متاعهای عقل و قلب انسان نمیتواند به اوج خود برسد و به تعبیر او، عشق میتواند به تنهایی جان و دل را از قید و بند رها کند. در نهایت، شاعر به ستایش عشق و تأثیرات او بر دل و جان میپردازد و از پیروزی عشق در برابر عقل سخن میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
