

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۰۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۰۶
گرفت خشم ز بستان سرخری و برون شد
چو زشت بود به صورت به خوی زشت فزون شد
چون دل سیاه بد و قلب کوره دید و سیه شد
چو قازغان تهی بد به کنج خانه نگون شد
چو ژیوه بود به جنبش نبود زنده اصلی
نمود جنبش عاریه بازرفت و سکون شد
نیافت صیقل احمد ز کفر بولهب ار چه
ز سرکشی و ز مکرش دلش قنینه خون شد
فروکشم به نمد در چو آینه رخ فکرت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به توصیف حالاتی از درون خود میپردازد و به تضادهای روحی و روانی اشاره میکند. او از خشم و زشتی در وجود خود میگوید و بیان میکند که در احساساتش گاهی به جنون و گاهی به عقل نزدیک میشود. شاعر به دنیای درونیاش اشاره دارد و بیان میکند که این دنیا از علایقش و وسوسههایش شکل میگیرد، و در نهایت به عدم ارتباط خود با محیط و قضاوت دیگران پرداخته و نسبت به آن بیتوجه است. خموشی و نگاه تند نسبت به قضاوتهای نادرست نیز در این شعر به تصویر کشیده شده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
