

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۱۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۰
بر آستانه اسرار آسمان نرسد
به بام فقر و یقین هیچ نردبان نرسد
گمان عارف در معرفت چو سیر کند
هزار اختر و مه اندر آن گمان نرسد
کسی که جغدصفت شد در این جهان خراب
ز بلبلان ببرید و به گلستان نرسد
هر آن دلی که به یک دانگ جو جوست ز حرص
به دانک بسته شود جان او به کان نرسد
علف مده حس خود را در این مکان ز بتان
که حس چو گشت مکانی به لامکان نرسد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان این نکته میپردازد که درک حقایق عمیق و معنوی نیازمند فقر و یقین است و این امر به سادگی حاصل نمیشود. او تأکید میکند که کسی که در جستجوی معرفت تنها به ظواهر و حواس خود تکیه کند، هرگز به حقیقت نمیرسد. همچنین، شعری به آنهایی اشاره دارد که با داشتن حرص و طمع، به شناخت عمیق و حقیقی نمیرسند و در نهایت به جایی نمیرسند. مولانا تأکید میکند که اگر کسی ساکت بماند و به درون خود نگاهی بیندازد، شاید به گنجینه ضمیر خود دست یابد، اما زبان به سخن گفتن نمیگشاید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
