

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۱۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۱۱
به روز مرگ چو تابوت من روان باشد
گمان مبر که مرا درد این جهان باشد
برای من مگری و مگو «دریغ دریغ»
به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد
جنازهام چو ببینی مگو «فراق فراق»
مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد
مرا به گور سپاری مگو «وداع وداع»
که گور پردهٔ جمعیت جنان باشد
فُروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر
غروب شمس و قمر را چرا زیان باشد؟!
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مسأله مرگ و پس از آن میپردازد و تأکید میکند که نباید مرگ را درد و جدایی قلمداد کرد. او میگوید که در زمان مرگ، انسان به ملاقات خدا میرسد و این ملاقات باید مایه خوشحالی باشد، نه اندوه. شاعر به روند طبیعی مرگ و تولد دوباره اشاره دارد و به این نکته تأکید میکند که انسان با مرگ از این دنیا جدا نمیشود، بلکه به زندگی دیگری در جهان دیگر منتقل میگردد. در نهایت، او به شنونده توصیه میکند که نگاه خود را به سوی روشنایی و رحمت الهی معطوف کند و از افکار منفی دوری کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
