

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۳۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۱
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
به روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
دلی که چون تو دلارام خوش لقا دارد
ز آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
ز بهر شادی توست ار دلم غمی دارد
ز دست و کیسه توست ار کفم سخا دارد
خیال خوب تو چون وحشیان ز من برمد
که صورتیست تن بنده دست و پا دارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و دلآویزی محبوبش اشاره میکند و از دلتنگی و شوق دیدار او سخن میگوید. او میگوید که دلش به خاطر وجود محبوب شاد و فرحناک است و در برابر مشکلات، دلیر و شجاع میماند. خیال محبوب مانند یک تصویر زنده در ذهنش است و به او انرژی و امید میدهد. او به عشق اشاره میکند که سرشار از کمال و معرفت است و میتواند دل عاشق را در آغوش گیرد. شاعر در نهایت به مهمترین حقیقت زندگی اشاره میکند که اگر درد و غمی وجود دارد، عشق به محبوب آن را تسکین میدهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
