

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۳۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۲
مها به دل نظری کن که دل تو را دارد
که روز و شب به مراعاتت اقتضا دارد
ز شادی و ز فرح در جهان نمیگنجد
که چون تو یار دلارام خوش لقا دارد
همیرسد به گریبان آسمان دستش
که او چو سایه ز ماه تو مقتدا دارد
به آفتاب تو آن را که پشت گرم شود
چرا دلیر نباشد حذر چرا دارد
چرا به پنجه کمرگاه کوه را نکشد
کسی که ز اطلس عشق خوشت قبا دارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به محبوب خود دعوت میزند تا به دلش نگاهی بیندازد و اهمیت او را در زندگیاش بیان میکند. او از شادی و سرور ناشی از حضور محبوب سخن میگوید و تأثیر او بر جهان را تحسین میکند. شاعر از قدرت عشق خود یاد میکند و به محبوب میگوید که اگر جفایی نیز بکند، او را راضی میکند. در نهایت، شاعر تأکید میکند که سکوت در برابر معانی عمیق عشق، به خلق کلمات زیبا و جانفزا میانجامد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
