

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۳۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۶
مرا عقیق تو باید شکر چه سود کند
مرا جمال تو باید قمر چه سود کند
چو مست چشم تو نبود شراب را چه طرب
چو همرهم تو نباشی سفر چه سود کند
مرا زکات تو باید خزینه را چه کنم
مرا میان تو باید کمر چه سود کند
چو یوسفم تو نباشی مرا به مصر چه کار
چو رفت سایه سلطان حشر چه سود کند
چو آفتاب تو نبود ز آفتاب چه نور
چو منظرم تو نباشی نظر چه سود کند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تمجید و ستایش معشوق میپردازد و بیان میکند که وجود و جمال او برایش بسیار ضروری است. او به طور مکرر از بیفایده بودن دیگر چیزها در غیاب معشوق سخن میگوید و میگوید که تمام زیباییها و لذتها در سایه حضور او معنا پیدا میکنند. عشق و انس با معشوق را ضروری میداند و تأکید میکند که هرچه در دنیا وجود دارد، اگر معشوق نباشد، بیارزش و بیفایده است. شاعر از حضرت شمس تبریزی نیز یاد میکند و میگوید که وجود بدون نور و عشق او، در تیرهای بیکرانی بیمعناست.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
