

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۴۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۰
ربود عشق تو تسبیح و داد بیت و سرود
بسی بکردم لاحول و توبه دل نشنود
غزلسرا شدم از دست عشق و دستزنان
بسوخت عشق تو ناموس و شرم و هر چم بود
عفیف و زاهد و ثابت قدم بدم چون کوه
کدام کوه که باد توش چو که نربود
اگر کُهم هم از آواز تو صدا دارم
وگر کهم همه در آتش توم کهدود
وجود تو چو بدیدم شدم ز شرم عدم
ز عشق این عدم آمد جهان جان به وجود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تاثیر عمیق عشق الهی بر خود اشاره میکند و میگوید که عشق تو زندگیاش را دگرگون کرده و تسبیح و دعاهایش را از یاد برده است. او از احساسات شدید و شگفتیهای ناشی از عشق سخن میگوید و میگوید که مانند کوهی ثابت و عفیف بود، اما عشق تو او را به شدت آشفته کرده است. وجود معشوق برای شاعر مانند نوری است که بر دنیا میتابد و عدم را به وجود بدل میکند. او تاکید میکند که ستایش معشوق در واقع ستایش خویش است و در پایان با اشاره به قدرت عشق و عنایت الهی، بیان میکند که غم ندارد حتی اگر خوابآلود باشد، چرا که این عشق به او بختی بیدار عطا کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
