

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۳۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۳۹
به پیش تو چه زند جان و جان کدام بود
که جان توی و دگر جمله نقش و نام بود
اگر چه ماه به ده دست روی خود شوید
چه زهره دارد کان چهره را غلام بود
اگر چه عاشقی و عشق بهترین کار است
بدانک بیرخ معشوق ما حرام بود
به جان عشق که تا هر دو جان نیامیزد
جداییست و ملاقات بینظام بود
شراب لطف خداوند را کرانی نیست
وگر کرانه نماید قصور جام بود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تفکر درباره عشق و معشوق میپردازد و اشاره میکند که جان انسان بدون وجود معشوق بیمعناست. او بیان میکند که زیبایی و عشق واقعی تنها با بودن معشوق معنا پیدا میکند و جدایی از او برابر با بینظمی است. همچنین، وجود خداوند را بهعنوان منبع لطف و نعمت توصیف میکند که هیچ محدودیتی ندارد. شاعر همچنین به اهمیت قوام و ثبات در عشق و به اوج رسیدن به نور و روشنی میپردازد و در نهایت به مژدهای درباره شمس تبریزی اشاره میکند که نماد روشنایی و آگاهی در زندگی عاشقان است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
