

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۴۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴۹
مرا وصال تو باید صبا چه سود کند
چو من زمین تو گشتم سما چه سود کند
ایا بتان شکرلب چو روی شه دیدم
مرا جمال و کمال شما چه سود کند
دلم نماند و گدازید چون شکر در آب
جمال ماه رخ دلربا چه سود کند
فلک ببست میان مرا ز فضل کمر
ولیک بیشه شهره قبا چه سود کند
هزار حیله کنم من دغا و شیوه عشق
چو شه حریف نباشد دغا چه سود کند
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف عشق و اهمیت وصال معشوق میپردازد و به این نکته میرسد که بدون وصال، تمام زیباییها و کمالات معشوق چه فایدهای دارد. او احساس میکند که حتی وجود ظاهری معشوق و دیگر لذتهای دنیوی وقتی که معشوق در دسترس نیست، بیمعناست. همچنین، شاعر بیان میکند که اگرچه تلاشها و دعاهایش ادامه دارد، اما در absence of divine grace همهچیز بیثمر است. در نهایت، او خود را به خاکی میماند که در پی صفای واقعی و ارتباط با خداوند شمس تبریزی است و میفهمد که در قید و بندهای دنیا، هیچچیز به جز وفا و بندگی مفهومی ندارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
