

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۵۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۰
سپاس آن عدمی را که هستِ ما بربود
ز عشقِ آن عدم آمد جهانِ جان به وجود
به هر کجا عدم آید وجود کم گردد
زهی عدم که چو آمد از او وجود فزود
به سالها بربودم من از عدم هستی
عدم به یک نظر آن جمله را ز من بربود
رهد ز خویش و ز پیش و ز جان مرگ اندیش
رهد ز خوف و رجا و رهد ز باد و ز بود
کُهِ وجود چو کاهست پیش بادِ عدم
کدام کوه که او را عدم چو کَه نربود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به مقوله عدم و وجود میپردازد و از وجود به عنوان نعمت و از عدم به عنوان مبدأ آفرینش سخن میگوید. او میگوید که هر جا عدم حاضر باشد، وجود کاهش مییابد و در عین حال، عدم میتواند وجود را به نحوی افزایش دهد. شاعر به دوری از وابستگیها و ترسها توصیه میکند و بیان میکند که وجود، همچون کاه در برابر باد عدم است. در نهایت، او به ابعاد فلسفی وجود و عدم میپردازد و به ظرافت رابطه آنها اشاره دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
