

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۵۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۵۳
سپیده دم بدمید و سپیده میساید
که ویس روز رخ خویش را بیاراید
غلام روز دلم کو به جای صد سالست
سپیده چهره دل را به کار میناید
سپیدی رخ این دل سپیدها بخشد
که طاس چرخ حواشیش را نپیماید
سپیده را چو فروشست شب به آب سیاه
رخ عجوزه دنیا ببین چه را شاید
بده عجوزه زراق را هزار طلاق
دم عجوزه جوانیت را بفرساید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به تصویرسازی زیبایی از سپیدهدم و روز جدید میپردازد. او سپیده را نماد زیبایی و جوانی میداند که دل را میسازد و روشنایی میبخشد. شاعر همچنین به تضاد بین تیرگی شب و روشنی روز اشاره میکند و پیرزن دنیا را به عنوان نماد زوال و پیری مورد انتقاد قرار میدهد. در پایان، او از مخاطب میخواهد که پیش از تبدیل شدن به دیو، دیو درون خود را بشناسد و بر خود مسلط باشد، چون در غیر این صورت، سرنوشت تلخی در انتظارش خواهد بود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
