

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۶۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۲
سحر این دل من ز سودا چه میشد
از آن برق رخسار و سیما چه میشد
از آن طلعت خوش و زان آب و آتش
ز فرق سر بنده تا پا چه میشد
خدایا تو دانی که بر ما چه آمد
خدایا تو دانی که ما را چه میشد
ز ریحان و گلها که روید ز دلها
سراسر همه دشت و صحرا چه میشد
ز خورشید پرسی که گردون چه سان بد
ز مه پرس باری که جوزا چه میشد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عواطف و احساسات عمیق خود نسبت به معشوق اشاره میکند و از زیباییهای ظاهری و باطنی او سخن میگوید. او به تأثیر شگفتانگیز عشق و عشقورزی در دل و جان انسان میپردازد و سوالاتی را مطرح میکند که نشاندهندهی دلمشغولی او دربارهٔ حال و آیندهاش است. در نهایت، با یادآوری شمس تبریز، بر اثرات نیکوی دیدار با محبوب و بخششهای او تأکید میکند. شاعر خوب میداند که عشق و حضور معشوق چه تحولی در وجود انسان ایجاد میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
