

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۶۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۱
جهان را بدیدم وفایی ندارد
جهان در جهان آشنایی ندارد
در این قرص زرین بالا تو منگر
که در اندرون بوریایی ندارد
بس ابله شتابان شده سوی دامش
چو کوری که در کف عصایی ندارد
بر او گشته ترسان بر او گشته لرزان
زهی علتی کان دوایی ندارد
نموده جمالی ولی زیر چادر
عجوزی قبیحی لقایی ندارد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیوفایی و ناپایداری دنیا اشاره میکند و اینکه در این جهان کسی آشنایی واقعی ندارد. او میگوید که زیباییها و لذتها ظاهری هستند و در باطن چیزی از ارزش و حقیقت وجود ندارد. عالم و آدم در تلههای فریب عشق گرفتار شدهاند و هیچ کس به درستی نمیداند که عشق واقعی چه معنایی دارد. شاعر بارها به شکست عشق و نقصان آن اشاره میکند و از درد و رنجی که ناشی از این عشقهاست سخن میگوید، و در نهایت به بیمعنایی زندگی و عشق در این دنیا تأکید میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
