

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۶۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۶۶
دیده خون گشت و خون نمیخسبد
دل من از جنون نمیخسبد
مرغ و ماهی ز من شده خیره
کاین شب و روز چون نمیخسبد
پیش از این در عجب همیبودم
کآسمان نگون نمیخسبد
آسمان خود کنون ز من خیره است
که چرا این زبون نمیخسبد
عشق بر من فسون اعظم خواند
جان شنید آن فسون نمیخسبد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از احساسات عمیق و درگیریهای درونی خود سخن میگوید. او به طور خاص به بیخوابی و آشفتگیاش اشاره میکند و میگوید دلش از جنون آرامش ندارد. مولانا بیان میکند که حتی آسمان نیز به شگفتی او نگاه میکند و به حال و روز او خیره است. عشق را به عنوان جاذبهای قوی میداند که او را به خود مشغول کرده و از مرگ و جدایی میگوید. در نهایت، او به خود میگوید که به اصل خود بازگردد و به آرامش دست یابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
