

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۷۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۷۱
عشق تو مست و کف زنانم کرد
مستم و بیخودم چه دانم کرد
غوره بودم کنون شدم انگور
خویشتن را ترش نتانم کرد
شکرینست یار حلوایی
مشت حلوا در این دهانم کرد
تا گشاد او دکان حلوایی
خانهام برد و بیدکانم کرد
خلق گوید چنان نمیباید
من نبودم چنین چنانم کرد
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از حالت بیخود و مستی ناشی از عشق سخن میگوید که او را به شدهای شگرف تبدیل کرده است. او که در ابتدا در حالتی تلخ و ترش همچون غوره بود، اکنون به شوق و شیرینی تبدیل شده و خود را برای یار توصیف میکند. عشق او را از دنیا و موانع آن آزاد کرده و به حالتی از شادی و سرخوشی رسانده که در آن بدون هیچ وابستگیای احساس رضایت و خوشبختی دارد. شاعر همچنین از شعف و رازهایی که در دلش نهان شده، سخن میگوید و بیان میکند چگونه عشق تمامی مرزها و محدودیتها را برای او از بین برده است. در نهایت، او به این نتیجه میرسد که هیچ کلامی نمیتواند آنچه را که یار برای او انجام داده بیان کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
