

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۸۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۸۹
صبر با عشق بس نمیآید
عقل فریادرس نمیآید
بیخودی خوش ولایتیست ولی
زیر فرمان کس نمیآید
کاروان حیات میگذرد
هیچ بانگ جرس نمیآید
بوی گلشن به گل همیخواند
خود تو را این هوس نمیآید
زانک در باطن تو خوش نفسیست
از گزاف این نفس نمیآید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به ارتباط عشق و صبر و همچنین عقل میپردازد و بیان میکند که این سه به تنهایی نمیتوانند کافی باشند. او به حالت بیخودی و از خود بیخبر بودن اشاره میکند و میگوید که کاروان زندگی به جلو میرود و انسان نباید بیصدا بماند. مولانا همچنین به این نکته توجه دارد که آگاهی و شناخت درونی باید در وجود فرد باشد و گفتار خیر همواره با عمل نیک همراه است. در نهایت، او تأکید میکند که برای دستیابی به میوههای خوب زندگی، باید در دل نیکویی بکاریم و نتایج آن به دست خواهد آمد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
