

مثنوی معنوی
بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد
مولانا » مثنوی معنوی » دفتر سوم » بخش ۱۹۰ - مهمان آمدن در آن مسجد
تا یکی مهمان در آمد وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون میآزمود
زانک بس مردانه و جان سیر بود
گفت کم گیرم سر و اشکمبهای
رفته گیر از گنج جان یک حبهای
صورت تن گو برو من کیستم
نقش کم ناید چو من باقیستم
چون نفخت بودم از لطف خدا
نفخ حق باشم ز نای تن جدا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعری در شب به مسجد میآید، که از شهرت و عظمت آن مکان شگفتزده شده است. او به دنبال آزمودن دیگری است، زیرا حسی عمیق و روحانی در خود احساس میکند. مهمان از دیگران میخواهد که به ظاهر بدن اهمیت ندهند، بلکه او را از درون بشناسند. او اعلام میکند که جان او از لطف خداست و از دنیای مادی جدا شده است. در نهایت، او به صراحت میگوید که جان خود را برای حقیقت فدای میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
