

رباعیات
رباعی شمارهٔ ۸۲۷
مولانا » دیوان شمس » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۸۲۷
من بندهٔ یاری که ملالش نبود
کانرا که ملالست وصالش نبود
گوئیکه خیالست و ترا نیست وصال
تا تیره بود آب خیالش نبود
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این رباعی از عشق و وصال سخن میگوید. او به بندگی یاری اشاره میکند که هرگز ملالی از جدایی ندارد و وصالش نیز همواره پایدار است. در عین حال، حس میکند که شاید این وصال تنها در خیال اوست و در واقعیت وجود ندارد. تا زمانی که خیالش تاریک و غمانگیز باشد، خشنودی از وصال احساس نخواهد شد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
