

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۰
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۰
بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم
بیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز تشت از بام افتاد
فرست از بام باز آن نردبان را
مرا گویند «بامش از چه سوی است؟»
از آن سویی که آوردند جان را
از آن سویی که هر شب جان روان است
به وقت صبح بازآرد روان را
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل با دعوت به عشق و نزدیکی به معشوق، از زندگی و حالاتی که عشق در آن ایجاد میکند، سخن میگوید. او از معشوق میخواهد که عقل را از کار بیندازد و او را مانند تیر به پرواز درآورد. عشق را به عنوان نیرویی قوی توصیف میکند که قادر است نردبانهایی برای رسیدن به معشوق فراهم کند و جانها را بازآورد. شاعر همچنین به جستجوی نشانههایی از معشوق میپردازد و از حالاتی چون بهار و زندگی جدید یاد میکند که به عشق وابستهاند. در نهایت، تأکید بر این است که عشق شناخت و درک را فراتر از عقل میبرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
