

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۹۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۹
دلارام نهان گشته ز غوغا
همه رفتند و خلوت شد برون آ
برآور بنده را از غرقه خون
فرح ده روی زردم را ز صفرا
کنار خویش دریا کردم از اشک
تماشا چون نیایی سوی دریا
چو تو در آینه دیدی رخ خود
از آن خوشتر کجا باشد تماشا
غلط کردم در آیینه نگنجی
ز نورت میشود لا کل اشیاء
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به غم و اندوه ناشی از دوری محبوب میپردازد و از خلوت و سکوت فضایی میگوید که تنها یاد او در آن باقی مانده است. او با اشک و حسرت کنار دریا نشسته و آرزوی دیدن روی محبوبش را دارد. شاعر به زیبایی و نور محبوب اشاره میکند و میگوید که او تمام زیباییها را در خود جمع کرده است. همچنین، بیان میکند که وجود محبوب باطنی را در خود دارد و تمام عوالم به واسطهی او زیبا و معنادار میشوند. در پایان، شاعر خواستار تجلی و بیان بیشتر از طرف محبوبش، شمس، میشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
