

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۱۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۶
انا فتحنا عینکم فاستبصروا الغیب البصر
انا قضینا بینکم فاستبشروا بالمنتصر
باد صبا ای خوش خبر مژده بیاور دل ببر
جانم فدات ای مژده ور بستان تو جانم ماحضر
شمشیرها جوشن شود ویرانهها گلشن شود
چشم جهان روشن شود چون از تو آید یک نظر
ای قهر بیدندان شده وی لطف صد چندان شده
جان و جهان خندان شده چون داد جانها را ظفر
هر کس که دیدت ای ضیا وان حضرت باکبریا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ خبر خوشی است که با آمدن مژدهای به جان و دل انسانها شادابی میبخشد. مولانا از روشنی چشمها و تبدیل ویرانی به گلشن سخن میگوید و به لطف الهی اشاره میکند که جانها را خندان و پیروزی را برای مومنان به ارمغان میآورد. او به عشق و وابستگی خود به معشوق اشاره میکند که جان او را سیراب میکند و در عین هجران و دوری، دلش عطش دیدار او را دارد. در پایان، او به مختصات و مقام شمس تبریزی اشاره میکند و جایگاه او را در عالم از منظر عرفانی و معنوی ستایش میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
