

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۱۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۷
آمد ترش رویی دگر یا زمهریر است او مگر
برریز جامی بر سرش ای ساقی همچون شکر
یا می دهش از بلبله یا خود به راهش کن هله
زیرا میان گلرخان خوش نیست عفریت ای پسر
درده می پیغامبری تا خر نماند در خری
خر را بروید در زمان از باده عیسی دو پر
در مجلس مستان دل هشیار اگر آید مهل
دانی که مستان را بود در حال مستی خیر و شر
ای پاسبان بر در نشین در مجلس ما ره مده
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف حال مستان و لذت از شراب میپردازد و به تشویق ساقی برای ریختن شراب میپردازد. او به تضاد میان خوشی و آرامش در میگذراند و خواهان تاریکی و بیخبری است. شاعر در عین حال بر این نکته تأکید میکند که هشیاری در این مجالس، زمانی که مستان در حال مستیاند، نمیتواند آسایشی به همراه داشته باشد. او از قدرت عشق و شراب در ایجاد حالتی آتشین و مستی صحبت میکند که موجب فراموشی از قید و بندها میشود. در نهایت، شاعر دعوت به شنیدن صداهای عاشقانه و نغمههای سرخوشانه میکند که بتواند آنها را از غم و اندوه دور کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
