

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۱۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۸
رو چشم جان را برگشا در بیدلان اندرنگر
قومی چو دل زیر و زبر قومی چو جان بیپا و سر
بیکسب و بیکوشش همه چون دیگ در جوشش همه
بیپرده و پوشش همه دل پیش حکمش چون سپر
از باغ و گل دلشادتر وز سرو هم آزادتر
وز عقل و دانش رادتر وز آب حیوان پاکتر
چون ذرهها اندر هوا خورشید ایشان را قبا
بر آب و گل بنهاده پا وز عین دل برکرده سر
در موج دریاهای خون بگذشته بر بالای خون
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به دعوتی از خواننده میپردازد تا چشم جان را بگشاید و بیخبران را مشاهده کند. او درباره کسانی سخن میگوید که بیکوشش و تلاش، در حال جوشش هستند و دلهایشان جلوهای از حقیقت را به نمایش میگذارد. این افراد در دنیای مادی مانند انسانهایی بیپا و بیسر، و در عین حال در بحر وجود خود آزاد و رها هستند. به رغم دشواریهای زندگی، آنها مانند گلها در خارها میدرخشند و در شرایط سخت نیز به حالت سحرآمیز خود پایبندند. شاعر از روح و مستی آنها سخن میگوید و به قداست و خلوص آنها اشاره میکند و در نهایت به این نکته میرسد که باید از زندگی و خواستههای مادی فراتر رفت.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
