

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۱۹
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱۹
ما را خدا از بهر چه آورد بهر شور و شر
دیوانگان را میکند زنجیر او دیوانهتر
ای عشق شوخ بوالعجب آورده جان را در طرب
آری درآ هر نیم شب بر جان مست بیخبر
ما را کجا باشد امان کز دست این عشق آسمان
ماندست اندر خرکمان چون عاشقان زیر و زبر
ای عشق خونم خوردهای صبر و قرارم بردهای
از فتنه روز و شبت پنهان شدستم چون سحر
در لطف اگر چون جان شوم از جان کجا پنهان شوم
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق بهعنوان یک نیروی پرتحرک و سرکش سخن میگوید که جان انسان را سحرآسا تحت تأثیر قرار میدهد. عشق، هم دیوانهکننده است و هم زنجیرکننده، و سبب میشود انسان در طرب و شادابی زندگی کند. او به شدت تحت تأثیر این عشق قرار گرفته و هیچگاه نمیتواند از آن فرار کند، حتی اگر در عدم نیز باشد. در این حالت، عشق به عنوان منبع وجود و هستی معرفی میشود که نهتنها انسانها را دیوانه میکند بلکه آنها را به سوی خود میکشاند و در انتظار از دست رفتن خود و رسیدن به اصل وجودند. شاعر از عشق میخواهد که همچون معتمدی در زندگیاش باشد و در عین حال، او را از همه بندها و قیدها آزاد کند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
