

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۲۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۵
مرا آن اصل بیداری دگرباره به خواب اندر
بداد افیون شور و شر ببرد از سر ببرد از سر
به صد حیله کنم غافل از او خود را کنم جاهل
بیاید آن مه کامل به دست او چنین ساغر
مرا گوید نمیگویی که تا چند از گدارویی
چو هر عوری و ادباری گدایی میکنی هر در
بدین زاری و خفریقی غلام دلق و ابریقی
اگر حقی و تحقیقی چرایی این جوال اندر
از اینها کز تو میزاید شهان را ننگ میآید
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به گرداب عشق و دلتنگی میپردازد و در جستجوی بیداری و آگاهی از خواب غفلت است. او خود را غافل و نادان توصیف میکند و از احوالات معشوق سخن میگوید که قادر است او را از این حالت رها سازد. شاعر به شدت دلتنگ است و وضعیت روحیاش از غم معشوق به شدت دشوار است. هر گونه صحبت درباره احساساتش به تردید و معضلی بزرگ تبدیل میشود؛ چرا که احساس میکند حتی با مؤمنان یا کافران هم نمیتواند به درستی ارتباط برقرار کند. او به دلتنگی خود ادامه میدهد و میگوید اگر به او بگویند چرا این چنین هستی، تنها میتواند ابراز کند که بییارش به شدت مضطر است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
