

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۲۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۶
گرچه نه به دریاییم دانه گهریم آخر
ورچه نه به میدانیم در کر و فریم آخر
گر باده دهی ور نی زان باده دوشینه
از دادن و نادادن بس بیخبریم آخر
ای عشق چه زیبایی چه راوق و گیرایی
گر رفت زر و کیسه در کان زریم آخر
ای طعنه زنان بر ما بگشاده زبان بر ما
باری ز شما خامان ما مستتریم آخر
لولی که زرش نبود مال پدرش نبود
دزدی نکند گوید پس ما چه خوریم آخر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تلاطمهای زندگی و عشق میپردازد، بیان میکند که هر چند در مشکلات و محدودیتها به سر میبرد، اما وجود عشق و زیباییهای آن همواره برایش دلنشین و جذاب است. او از بیخبری نسبت به مسایل دنیوی و دودستگیهایی که بر سر روزی و مال وجود دارد سخن میگوید و به نقد کسانی میپردازد که به حالتی طعنهآمیز به او نگاه میکنند. شاعر به لذتها و از دست دادنهای زندگی اشاره میکند و ابراز میدارد که حتی اگر به زندان انداخته شوند، روح آزادی و عاشقی در آنها همواره زنده است. در نهایت، او با دعوت به گشودن چشم و فکر، به همنشینی میان جان و تن تأکید میکند و به روشننگری در زندگی اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
