

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۲۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۷
یغمابک ترکستان بر زنگ بزد لشکر
در قلعه بیخویشی بگریز هلا زوتر
تا کی ز شب زنگی بر عقل بود تنگی
شاهنشه صبح آمد زد بر سر او خنجر
گاو سیه شب را قربان سحر کردند
مؤذن پی این گوید کالله هو الاکبر
آورد برون گردون از زیر لگن شمعی
کز خجلت نور او بر چرخ نماند اختر
خورشید گر از اول بیمارصفت باشد
هم از دل خود گردد در هر نفسی خوشتر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، مولانا به شدت به عشق و نور معنوی اشاره میکند و شمس تبریزی را به عنوان منبع نور و روشنایی در نظر میگیرد. شاعر از تاریکیها و مشکلات و نفوس ناپاک سخن میگوید و به آمدن صبح و روشنایی اشاره میکند که باعث رهایی از آن شب تنگ است. در این راستا، او به نقش واعظانی اشاره میکند که با نور دل، دیگران را به رقص عشق و شوق میکشند. مولانا تأکید میکند که اگر کسی غیر از خدا را ببیند، از کافر بدتر است و نشان میدهد که عشق واقعی او تنها معطوف به خدا و حقیقت است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
