

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۲۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۲۸
ذاتت عسلست ای جان گفتت عسلی دیگر
ای عشق تو را در جان هر دم عملی دیگر
از روی تو در هر جان باغ و چمنی خندان
وز جعد تو در هر دل از مشک تلی دیگر
مه را ز غمت باشد گه دق و گه استسقا
مه زین خللی رسته از صد خللی دیگر
با لطف بهارت دل چون برگ چرا لرزد
ترسد که خزان آید آرد دغلی دیگر
هر سرمه و هر دارو کز خاک درت نبود
در دیده دل آرد درد و سبلی دیگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از اوصاف عشق و زیباییهای درونی میگوید و تشبیهاتی را به کار میبرد تا جلوههای عشق و ارتباط دل و جان را به تصویر بکشد. او عشق را همچون عسل توصیف میکند که در جان انسان طراوت میآفریند و باغ و چمن را زنده و خندان میکند. غم و خوشی ناشی از عشق را بیان میکند و به زیبایی بروز احساسات انسانی در دلها اشاره میکند. همچنین، میگوید که تمام داروها و چارههای بیرونی در حضور عشق بیاثرند و تنها عشق است که میتواند مشکلات را حل کند. در پایان، شاعر به این نکته تأکید میکند که فراتر از واژهها و صورتها، جوهر عشق و زیبایی را باید درک کرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
