

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۱
مرا یارا چنین بییار مگذار
ز من مگذر مرا مگذار مگذار
به زنهارت درآمد جان چاکر
مرا در هجر بیزنهار مگذار
طبیبی بلک تو عیسی وقتی
مرو ما را چنین بیمار مگذار
مرا گفتی که ما را یار غاری
چنین تنها مرا در غار مگذار
تو را اندک نماید هجر یک شب
ز من پرس اندک و بسیار مگذار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از فقدان یار و رنج هجران خود به شدت ابراز ناراحتی میکند و از معشوق میخواهد که او را اینگونه تنها و بییار نگذارد. او به یاد میآورد که در گذشته معشوق وعده داده بود در کنار او باشد و اکنون این تنهایی برایش بسیار سخت شده است. شاعر در بیان حال خود به مرگ و بیماری اشاره میکند و از معشوق میخواهد که او را در این وضعیت رنجآور تنها نگذارد. او همچنین از معشوق میخواهد که به او توجه کند و حتی آتش عشق را در سینهاش فروزان نگه دارد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
