

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۴۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۲
منم از جان خود بیزار بیزار
اگر باشد تو را از بنده آزار
مرا خود جان و دل بهر تو باید
که قربان تو باشد ای نکوکار
ز آزار دلت گرچه نگویی
درون جان من پیداست آثار
بهار از من بگردد چون ندانم
چو در دل جای گلشن پر شود خار
گناهم پیش لطفت سجده آرد
که ای مسجود جان زنهار زنهار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، از احساس بیزاری خود نسبت به جان و دل میگوید که تنها به خاطر محبوبش ارزشمند است. او به آزارهایی که محبوب ممکن است به بندهاش برساند، اشاره میکند و نشان میدهد که این آزارها در درونش حس میشود. هنگامیکه دلش پر از خار باشد، بهار زندگیاش بیمعنا میشود و گناهش در سایه لطف محبوب به سجده درمیآید. شاعر به زیباییها و محبوبیت محبوب خود و قدرت او در نجات انسانها اشاره میکند و در نهایت، به شمس تبریزی عشق میورزد که باعث میشود در دام زهر نادانی گرفتار نشود.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
