

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۴۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۴
به ساقی درنگر در مست منگر
به یوسف درنگر در دست منگر
ایا ماهی جان در شست قالب
ببین صیاد را در شست منگر
بدان اصلی نگر کغاز بودی
به فرعی کان کنون پیوست منگر
بدان گلزار بیپایان نظر کن
بدین خاری که پایت خست منگر
همایی بین که سایه بر تو افکند
به زاغی کز کف تو جست منگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به صحنههایی از زندگی و عشق مینگرد و از معشوق میخواهد که درک عمیقتری از خارج و درون خود داشته باشد. او به ساقی و زیباییاش اشاره میکند و به جای جزئیات لذتهای زودگذر، بر اصول واقعی و معنوی تأکید میکند. شاعر دربارهٔ پرندگان و دام عشق سخن میگوید و به جستجوی حقیقت و راههای رهایی از بندهای دنیوی میپردازد. در نهایت، او بر ضرورت فهم عمیقتر از وجود و قناعت به آنچه هست، تأکید دارد و بر این باور است که حقیقت و عشق در سکوت و درون انسانها نهفته است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
