

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۴۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۵
بگردان ساقیا آن جام دیگر
بده جان مرا آرام دیگر
به جان تو که امروزم ببینی
که صبرم نیست تا ایام دیگر
اگر یک ذره رحمت هست بر من
مکن تأخیر تا هنگام دیگر
خلاصم ده خلاصم ده خلاصی
که سخت افتادهام در دام دیگر
اگر امروز در بر من ببندی
درافتم هر دمی از بام دیگر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ساقی میخواهد که جام جدیدی بیاورد و جانش را به آرامی برساند، زیرا دیگر طاقت انتظار ندارد. او از رحمت ساقی میخواهد که تأخیر نکند و فوری به کمکش بیاید، چرا که در دامهای سختی گرفتار شده است. شاعر بر این باور است که اندیشههایش او را آزار میدهد و از ساقی درخواست میکند که او را از دست این افکار نجات دهد. همچنین، احساس وابستگی به دنیای مادی را بیان میکند و میخواهد که نامش برای اندوه و دردها باقی بماند و نه برای دنیا.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
