

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۴۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۴۶
نگشتم از تو هرگز ای صنم سیر
ولیک از هجر گشتم دم به دم سیر
همیبینم رضایت در غم ماست
چگونه گردد این بیدل ز غم سیر
چه خون آشام و مستسقیست این دل
که چشمم مینگردد ز اشک و نم سیر
اگر سیری از این عالم بیا که
نگردد هیچ کس زان عالمم سیر
چو دیدم اتفاق عاشقانت
شدستم از خلاف و لا و لم سیر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به شدت دلبسته محبوب خود است و از هجران او دچار ناراحتی و غم شده است. او با بیان اینکه دلش از اشک و غم سیر نمیشود، به تلخی احساس میکند که رضایت در رنج و عذاب او نهفته است. شاعر در جستجوی پیوندی عمیقتر با محبوب، به یاد شمس تبریزی میافتد و عشق به او را باعث آرامش خود میداند. او به این نتیجه میرسد که هیچکس نمیتواند از عشق و جنون ناشی از آن سیر شود و این احساسات همچنان او را درگیر کرده است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
