

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۲
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۲
گر خورد آن شیر عشقت خون ما را خورده گیر
ور سپارم هر دمی جان دگر بسپرده گیر
سردهم این دم توی می بیمحابا میخورم
گر کسی آید برد دستار و کفشم برده گیر
گر بگوید هوشیاری زرق را پروردهای
با چنین برقی پیاپی زرق را پرورده گیر
جان من طغرای باقی دارد اندر دست خویش
صورتم امروز و فرداییست او را مرده گیر
از خدا دریا همیخواهی و مار خشکییی
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و حالوهوای محبت میپردازد و با زبانی تمثیلی، عشق را به شیر و میخانه تشبیه کرده است. او از محبوب میخواهد که اگر عشق او را مینوشد، در آن حال به او توجه کند و زندگیاش را در دست بگیرد. شاعر در بیتی به تلاشهای بیثمر و ریاضتکشی اشاره میکند و تأکید میکند که بدون عشق واقعی، دستیابی به حقیقت ممکن نیست. همچنین، او شمس را چون خورشیدی میداند که بدون او، زندگی تاریک و بیمعناست و در نهایت، اشاره میکند که نمیتوان می و شادی را بدون عشق حقیقی به دست آورد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
