

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بیروی خوبت ای نگار
بیتو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چون گلستان خوی من خوی بهار
بیتو بیعقلم ملولم هر چه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
آب بد را چیست درمان؟ باز در جیحون شدن
خوی بد را چیست درمان؟ بازدیدن روی یار
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف حال و هوای عاشقانهاش میپردازد و از خوی بد و ملولی که بدون روی معشوق در او شکل میگیرد، میگوید. او خود را در غیاب محبوب چون زمستانی سرد و عذابآور احساس میکند، در حالی که حضور معشوقش باعث میشود او بهاری و گلستانی باشد. شاعر از قضاوت عقل و احساس محدودش در نبود محبوب مینالد و بر عطش و اشتیاقش به وصال محبوب تأکید دارد. او به دنبال راهی برای رهایی از غم و حسرتش است و میخواهد با نگاه به دلبر، خود را از این احوال نجات دهد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
