

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۴
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۴
گرْم در گفتار آمد آن صنم اَین الفرار
بانگ خیزاخیز آمد در عدم این الفرار
صد هزاران شعله بر در صد هزاران مشعله
کیست بر در؟ کیست بر در؟ هم منم این الفرار
از درون نی آن منم گویان که بر در کیست آن
هم منم بر در که حلقه میزنم این الفرار
هر که پندارد دو نیمم پس دو نیمش کرد قهر
ور یکی ام پس هم آب و روغنم این الفرار
چون یکی باشم که زلفم صد هزاران ظلمتست
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به جستجوی حقیقت و هویت خویش پرداخته است. او از وجود چندگانگی و تقسیم درون خود میگوید و به پیوند میان جسم و روح اشاره دارد. در خلال کلام، تصویری از تلاش برای گریز از قفس تن و دستیابی به وصال الهی ترسیم میکند. از سویی، او به توصیف حالتی میپردازد که در آن مستی از عشق و آموختگی از شمس تبریزی، او را به بیان این احساسات واداشته است. شاعر با نمادهایی چون زلف، مشعله و دزد، به عمیقترین نیازهای روح خود مینگرد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
