

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۵
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۵
آینهیْ چینی تو را با زنگی اعشیٰ چه کار؟
کرّ مادرزاد را با نالهٔ سرنا چه کار؟
هر مخنث از کجا و ناز معشوق از کجا؟
طفلک نوزاد را با بادهٔ حمرا چه کار؟
دست زهره در حنا، او کی سلحشوری کند؟
مرغ خاکی را به موج و غرهٔ دریا چه کار؟
بر سر چرخی که عیسی از بلندی بو نبرد
مر خرش را ای مسلمانان بر آن بالا چه کار؟
قوم رندانیم در کنج خرابات فنا
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی تضادها و کنشهای بیمعنا در زندگی میپردازد و با طرح پرسشهایی از نوع «چه کار» به نقد و تحلیل وضعیتهای مختلف اجتماعی میپردازد. او با اشاره به نیروی عشق و دیوانگی، تلاش میکند تا جایگاه عقل و تفکر را در مسائل مهمتری مانند عشق و فنا به چالش بکشد. مولانا به تصویر کشیدن عشق به عنوان نیرویی برتر و متعالی میپردازد و در نهایت، تأکید میکند که در عالم عشق و در سایه شمس، همه چیز معنای دیگری پیدا میکند. در نهایت، او به دنبال معنا و حقیقتی فرای عقل و درک عامیانه است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
