

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۶
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۶
لحظه لحظه می برون آمد ز پرده شهریار
باز اندر پرده میشد همچنین تا هشت بار
ساعتی بیرونیان را میربود از عقل و دل
ساعتی اهل حرم را میببرد از هوش و کار
دفتری از سحر مطلق پیش چشمش باز بود
گردشی از گردش او در دل هر بیقرار
گاه از نوک قلم سوداش نقشی میکشید
گاه از سرنای عشقش عقل مسکین سنگسار
چونک شب شد ز آتش رخسار شمعی برفروخت
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شعر دربارهٔ مکاشفه و حالاتی است که وجود انسانی تجربه میکند. شهر یار در آن در پرده و در صحنههای مختلف ظهور و غیبت دارد و بر دل و عقل افراد اثر میگذارد. در لحظاتی، حضور و تأثیرات عشق به قدری عمیق است که عقل را به چالش میکشد و افراد را از خود بیخود میسازد. در شب که شمعی روشن میشود، پروانهها به دور آن جمع میشوند، ولی با زوال شب، حال و هوای عشق و مستانگی باقی میماند. در پایان، هرچند شمس تبریزی از منظر دور میشود، اما نور او همچنان در دل عاشقان میتابد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
