

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۷۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۷۷
از کنار خویش یابم هر دمی من بوی یار
چون نگیرم خویش را من هر شبی اندر کنار
دوش باغ عشق بودم آن هوس بر سر دوید
مهر او از دیده برزد تا روان شد جویبار
هر گل خندان که رویید از لب آن جوی مهر
رسته بود از خار هستی جسته بود از ذوالفقار
هر درخت و هر گیاهی در چمن رقصان شده
لیک اندر چشم عامه بسته بود و برقرار
ناگهان اندررسید از یک طرف آن سرو ما
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عشق و اتصال روحی با معشوق میپردازد. او در باغ عشق غوطهور است و زیباییهای آن را وصف میکند، اشاره به این دارد که عشق واقعی، همچون جویباری است که تمامی زوایای زندگی را در بر میگیرد. با ورود معشوق، همهچیز در باغ دگرگون میشود و احساسات شدت میگیرد. شاعر به این نکته میپردازد که همه دانههای میوه و بادهها به عشق معشوق وابسته است و در واقع عشق برتری بر قوانین دنیوی دارد. همچنین او به وجود شمس تبریزی بهعنوان نور و حقیقت در زندگیاش اشاره کرده و بیان میکند که اشعارش تحت تأثیر این عشق ناب، شکل میگیرد. در نهایت، او به مسألهی وحدت و واقعیت در عالم اشاره دارد و میگوید که عشق فراتر از عدد و قانون است.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
