

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۹۷
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۷
عقل بند رهروانست ای پسر
بند بشکن ره عیانست ای پسر
عقل بند و دل فریب و جان حجاب
راه از این هر سه نهانست ای پسر
چون ز عقل و جان و دل برخاستی
این یقین هم در گمانست ای پسر
مرد کو از خود نرفت او مرد نیست
عشق بیدرد آفسانست ای پسر
سینه خود را هدف کن پیش دوست
هین که تیرش در کمانست ای پسر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر به مخاطب خود توصیه میکند که عقل، دل و جان مانع رسیدن به حقیقت هستند و تنها با گذر از این موانع میتوان به عشق واقعی دست یافت. او تأکید میکند که عشق تنها با درد و رنج به دست میآید و کسانی که به این عشق راه مییابند، به مقامهای بلند دست خواهند یافت. عشق خود به تنهایی بینیاز از واسطه است و میتواند به عنوان راهنمایی برای زندگی محسوب شود. در نهایت، شاعر شان و مقام شمس تبریزی را در ارتباط با عشق و حقیقت مطرح میکند و به اهمیت خاموشی و حفظ سکوت در برابر آشفتگیهای دنیا اشاره میکند.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
