

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۰۹۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۹۸
آمدم من بیدل و جان ای پسر
رنگ من بین نقش برخوان ای پسر
نی غلط من نامدم تو آمدی
در وجود بنده پنهان ای پسر
همچو زر یک لحظه در آتش بخند
تا ببینی بخت خندان ای پسر
در خرابات دلم اندیشههاست
در هم افتاده چو مستان ای پسر
پای دار و شور مستان گوش دار
در شکست و جست دربان ای پسر
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر به یک جوان (پسر) خطاب کرده و از احوالات خود سخن میگوید. او به بیحالی و پنهانی وجود خود اشاره میکند و از جوان میخواهد که به رنگ و نقش او توجه کند. شاعر با نماد زر در آتش، دعوت به خنده و شادی در زندگی میکند و به وضعیت درهم و برهم افکارش اشاره مینماید. او همچنین از سکوت و نعرهزنی خود میگوید و به پیچیدگی ایمان و کفر اشاره میکند، گویی که این دو در وجود او در هم میآمیزند. در نهایت، شاعر به جستوجوی واقعیت در درون خود میپردازد و از جوان میخواهد که او را در آینهای ببیند که واقعیت وجودش را نمایان میسازد.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
