

دیوان شمس
غزل شمارهٔ ۱۱۶۸
مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۶۸
جان خراباتی و عمر بهار
هین که بشد عمر چنین هوشیار
جان و جهان! جان مرا دست گیر
چشم جهان! حرف مرا گوش دار
صورت دل آمد و پیشم نشست
بستهسر و خسته و بیماروار
دست مرا بر سر خود مینهاد
کای به غم دوست مرا دست یار
درد سرم نیست ز صفرا و تب
از می عشق است سرم پرخمار
پس از شعر
تحلیل هوش مصنوعی
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان حال درونی خود میپردازد و از تجربههای عشق و درد ناشی از آن سخن میگوید. او از گذشت عمر و خرد شدن دل در پی معشوق حرف میزند و به نوعی حسرت و بیماری ناشی از عشق را توصیف میکند. در این حال، احساس میکند که جان و روحش در آغوش معشوق قرار گرفته و در طوفانی از درد و شوق غوطهور است. در نهایت، صدای دلش را به گونهای زیبا به صدایی شبیه به ناله تنبور میشناساند و از آوای تار، حال و روزش را میگوید.
این بخش بهصورت خودکار تولید شده است و ممکن است در برداشت یا تفسیر شعر خطا داشته باشد.
